وای... چه گرد و خاکی...
سرت را بدزد٬ خفاش! دلم برایت تنگ شده بود٬ لانه یِ عنکبوت هایِ نازنینم...
هنگامی که فهمیدم زبردست ترین دزد خداوند است
هنگامی که روزگار یکی یکی همه چیزم را مثل یک سگ دزد، دزدید
هنگامی که هیچ کس هیچ چیز نمی فهمد...
و خیلی از این هنگامی که های دیگر
احساس می کنم باید دست راستم را بلند کنم و کمی انگشتانم را تکان تکان بدهم
و یک لبخند زورکی بزنم و چشم هایم را کمی ببندم و بگویم
بای بای... بای بای...
همه چیزم را مثل یک سگ دزد از من دزدیدند... سگ های کثافت دزد... بای بای... بای بای...
هیچ وقت هیچ چیز برای خود نخواستم
هیچ وقت هیچ چیز برای من نخواستند
بر منکرش لعنت..............بیش باد